داستان کوتاه شعرای بی پول

درباره سایت

داستان کوتاه شعرای بی پول
بازدید : 2474

یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد

و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم...

 


یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد

و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم...

اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟

برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند

نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت

و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد

اخوان گفت این پول چیه ؟

تو که پول نداشتی

نصرت رحمانی گفت : از دم در پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم

چون بیش از سی تومن لازم نداشتم بگیر این بیست تومن هم بقیه پولت

ضمنا این خودکار هم توی پالتوت بود

نویسنده :
تاریخ : دوشنبه 03 شهریور 1393 ساعت : 14:56
مطالب مرتبط
    نظرات
     کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید
    💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران