حکایت هرمز و وزیران پدر از گلستان سعدی

درباره سایت

حکایت هرمز و وزیران پدر از گلستان سعدی
بازدید : 2016

حکایت هشت از باب اول

سیرت پادشاهان

هرمز را گفتند:

وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟

گفت:

خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی کران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارد،

ترسیدم از بیم گزند خویش  ، آهنگ هلاک من کنند ، پس قول حکما را کار بستم که گفته اند:

 

از آن که از تو ترسد ، بترس ای حکیم!

وگر با چون او صد بر آیی به جنگ

 

از آن ، مار بر پای راعی زند

که ترسد سرش را بکوبد به سنگ

 

نبینی که چون گریه عاجز شود

برآرد به چنگال ، چشم پلنگ


نویسنده :
تاریخ : یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت : 14:56
مطالب مرتبط
    نظرات
     کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید

    ورود کاربران

    خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

    رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
    حساب کاربری ندارید؟

    فراموشی رمز عبور

    نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

    یا

    ثبت نام کاربران

    در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

    قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

    نظرات کاربران

    دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید