شعر پشت دریاها از سهراب
بازدید : 2100

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست مه در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایقی از تور تهی
و دل در آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا
_ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسو هاشان
در ادامه مطلب شعر را دنبال کنید

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست مه در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایقی از تور تهی
و دل در آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا
_ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسو هاشان
همچنین خواهم راند
همچنین خواهم خواند:
« دور باید شد ، دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.
هیچ آیینه ی تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود.
دور باید شد ، دور.
شب سرودش را خواند ، نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است ، که به فوارهی هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله ی شهر ، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله ، به یک خواب لطیف.
خاک ، موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارق آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.
سهراب سپهری
پشت دریاها
نام کتاب:هشت کتاب
بخش:حجم سبز
شعر به طور کامل قرار گرفته است















